#پیر_پسر داستانگوی خوبی است، بازی ها اغلب اوقات خوب هستند، دیالوگ ها اغلب طبیعی نیستند، زیادی گل درشت و زیادی شعاری در خدمت پیامی که فیلم داد می زند. اما پیامی که تمام روح فیلم را گرفته و اگر می خواست فیلم خوب و ماندگاری باشد نباید اینطور می گرفت: پیروزی نهایی شر بر خیر. شر مایه اصلی فیلم است. از توجیه کردن وجوب شر گرفته تا گسترش شر در محیط، قدرت شر، قدیم بودن شر در مقابل خیر، جاذبه وجودی شر، توانایی شر برای قالب شدن و چند تای دیگر که می شود ردیف کرد.
مشکلی با این ندارم که روح فیلم در خدمت شر باشد، مشکل این است که ایده برای بالیدن به تمرکز نیاز دارد و فیلم مدام تمرکزش را در ایده از دست می دهد و تنها دنبال کردن داستان است که آن را نجات می دهد. اینطور است که فیلم از یک فیلم عمیق مدام به فیلم بدنه سقوط می کند. فیلم داستانش را تقریبا موفق سه ساعت کش می دهد اما در این راه جا به جا منطق داستانی را فدا می کند. پس می شود داستانگوی خوبی بود اما منطق داستانی را از دست داد. می شود فیلمی در مورد تمام قدرت شر ساخت اما در نهایت بی منطقی در آخر شر را شکست داد.
پایان کار بندی فیلم هم از لحاظ داستانی و هم از لحاظ منطق معنایی اشتباه است اما اشتباه زیبایی است، دیدنی است و همین برای رسانهء سینما نجات بخش است. پایان کار فیلم بیننده را به فیلم سنجاق می کند اما به پاره ای جدا مانده از باقی فیلم. بعد از مرگ دلبر در فیلم، هر آنچه می بینیم انگار به فیلم وصله شده تا فیلم اتمام بندی داشته باشد، نه اینکه پایان کار بندی، اتمامِ منطقی داستان فیلم باشد.
برچسب:
نویسنده: یلدا موسویپور