امشب از ترانهء آقای حکایتی لذت میبرم. چند بار گوشش دادم. در گذر روزها که جان میکنم تا تکراری نباشند یا خالی نگذرند،آقای حکایتی حرف اصلی را می زند:
قصه گو قصه میگفت؛ از کتاب قصه ها
قصه های پرنشاط… قصه های آشنا…
قصه ی باغ بزرگ؛ قصه ی گل قشنگ
همهء صبحها بیدار شدنها برای ساختن همین قصه است.
آخرش هم به راحتی میگوید:
قصه ی ما تموم شد؛ قصه ی ما بود همین
نبی همکلاسی دانشگاهم دو روز پیش تصادف کرد و مرد. قصهاش تمام شد.
برچسب:
نویسنده: یلدا موسویپور