شکوفه ها حسابی از زمستان کفری اند انگار
با عطر وحشی شان شلاق می زنند ناگاه
یکی می گفت دهان باز کرده اند به تعجب
تعجب از این عابران که قدم برمی دارند در خواب
یکی شان هم دست در نمی آورد از جیب
تا نوازش کند روی ماهِ شکوفه های کفری را
و آرام توی گوش گلبرگ ها زمزه کند این را
ما هم مثل شما می دانیم عمر بهار هیچ نیست
پیش آن درد شبهای زمستان، رفته در جیب رهگذران
برچسب: بهار,
نویسنده: یلدا موسویپور