امروز دقیقا یک سال می شود که خارج از کشورم زندگی می کنم. امروز با قطعیت بالایی می توانم بگویم خارج از مرزهای زبان مادری زیستن انسان را خالی و خسته می کند و این خالی شدن درونی به طور طبیعی جای خوبی می شود برای چرت اندیشی. زندگی در غربت روح آدم را فرسوده می کند و خیلی راحت می شود به چرندگویی و عمل مهمل فرو افتاد. البته که در تئوری این فضای خالی می تواند با چیزهای خوبی پر شود اما من که هنوز چیز زیادی ندیده ام. به قطعیت می توانم بگویم ساکن شدن در خارج بزرگترین خیانت آدم به درونیات خودش است. با آدمهایی که توی خانه مادری شان هم دچار از خود بیگانگی و خودفراموشی هستند کاری ندارم. منظورم این نیست که قرار بود اگر در محفل زبان مادری می ماندیم کتاب فلسفی بدهیم بیرون، مسئله این است که آدم به هر حال آرام آرام می پوسد. توی محدوده زبان مادری نخ های باریکی به محیط هستند که این روند را کند می کنند، خارج بودن فرو رفتن در یک جور خام خام کپک زدن و مردن است. کتاب موج سوم توضیحات عالی و فیلم چه خوبه برگشتی ارجاعات محدودی به این مفهوم دارند.
برچسب:
نویسنده: یلدا موسویپور