خرید بک لینک
بعد از چند ماه دوباره سرما خوردم. رفتم کمی خرید کردم و توی راه یکی با پاکت شیر کلاغ سیاه ساخته بود. این شعر رو براش گفتم:

زمستانِ نگاهت
سیاهِ این کلاغهای کاغذی را می ماند
زیر بارانی که همین هرگز می بارد.
این کلاغهای کاغذی را دختر کوچک همسایه
با دو پاکت شیر و چهار درپوش سفید ساخته
مثل تو که نگاهت را با دو قلوه سنگ
و  یک بطر و نیم شراب سفید ساخته ای
گفتم اگر ببارد باران هر دو را نرم می کنند قطره ها
این کلاغهای کاغذی و چشم بی رحم تو را
اما کو باران؟توی این سرزمین همیشه ابری،
آن یک ذره باران خدا هم همیشه نصف شب می بارد
درست وقتی تو در بسترت تنها و غمناک در خواب
و دخترک با عروسک تدی کهنه اش نمناک در خواب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 14:35 توسط عیسی |

برچسب: نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 15:24

صفحه بندی