زمستانِ نگاهت
سیاهِ این کلاغهای کاغذی را می ماند
زیر بارانی که همین هرگز می بارد.
این کلاغهای کاغذی را دختر کوچک همسایه
با دو پاکت شیر و چهار درپوش سفید ساخته
مثل تو که نگاهت را با دو قلوه سنگ
و یک بطر و نیم شراب سفید ساخته ای
گفتم اگر ببارد باران هر دو را نرم می کنند قطره ها
این کلاغهای کاغذی و چشم بی رحم تو را
اما کو باران؟توی این سرزمین همیشه ابری،
آن یک ذره باران خدا هم همیشه نصف شب می بارد
درست وقتی تو در بسترت تنها و غمناک در خواب
و دخترک با عروسک تدی کهنه اش نمناک در خواب
برچسب:
نویسنده: یلدا موسویپور