خرید بک لینک

هنوز یک ماه نشده به خانه خودم رفته ام. همچنان فرصت نشده قشنگ با خودم خلوت کنم و ببینم بعد از این قدم با خودم و دنیا چند چند ام. تمام این سه هفته با آن حسی گذشته که وقتی پدرمان تازه چند ساعت است یک دوچرخه نو برایمان خریده و جز شوق و حس سبکی از دارایی تازه خود چیز دیگری حس نمی کنیم. ولی این روزها خواهد گذشت و روزهای معمولی تر خواهد آمد آن وقت است که می توانم چیزهای بیشتری بفهمم، عجالتن دلم نمی خواهد این سفر آخر هفته را بروم، خسته نیستم، فقط دلم نمی خواهد جای دیگری باشم. حس خوبی است که دلت نخواهد جای دیگری باشی، می دانی برای من این حس چند سال بود که گم شده بود؟ درست از سال هشتاد و یک که توی شهر خودم تنها ماندم. بیست و یک سالم بود که خانواده ام از شهر خودشان مهاجرت کردند و من جا ماندم. و بعد مدام اتفاقات دیگری افتاد که این حس را تجدید و کهنه و کهنه تر کردند. بهترین دوستانی که از شهرم رفتند و گرد و خاکی که به شهرم آمد. چه راهی درازی آمده ام که حالا پنج هزار کیلومتر از همه آن چیزها-خوب و بد- دورم و لااقل امروز و این هفته و این ماه دلم نمی خواهد جای دیگری باشم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 17:49 توسط عیسی |

برچسب: نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 31 ارديبهشت 1397 ساعت: 19:05

صفحه بندی