آبلوموف را تمام کردم. برایم سخت است به راحتی همه ابعاد آبلوموفیسم را یک بیماری بدانم. فکر می کنم این رمان قرن نوزدهمی هم به این وضعیت با حیرت نگاه می کرد. وقتی نامزد آبلوموف، وقت رها کردنش، رویای خودش را مقابل شیوه آبلوموف قرار می دهد می فهمیم همانقدر که آبلوموف خواب آلود است آن آدمهای پر از شور برای کامیابی منگ و ندانمکار هستند. چند هفته پیش می خواستم در مورد مدیر منابع انسانی و تجسم زندگی کامیاب در زندگی او، یک خانم دانمارکی موفق، بنویسم حالا او را در اولگا نامزد زیبا و ظریف آبلوموف متبلور می بینم. فکر می کنم این رمان به طرز شاهکار گونه و شگفت انگیزی در قرن بیست و یکم بار دیگر تعبیر شده است. سوالاتی که آبلوموف یک فئودالِ جد اندر جد در رفاه می پرسد دوباره معنی دار شده اند: آیا ارزشش را دارد؟ وقتی تمدن مدرن رفاه و امنیت را خیلی ارزان تر به ما هدیه می دهد، به جز اینها آیا نباید در مورد جان کندن برای بقیه اش دوباره نشست و فکر کرد: آیا ارزشش را دارد؟
شاید جای بهتری باشد، راه بهتری باشد! سرباز طبیعت و تمدن بودن بس نیست؟
برچسب:
نویسنده: یلدا موسویپور