دیشب فیلم اسپارتاکوس را دیدم. اسپارتاکوس فقط یک درد داشت، آن هم آزادی بود ،برده نبودن. عمر و جانش را پای مبارزه با این همین یک درد گذاشت و آخرش هم بر صلیب شد و آزاد نشد. کار شما اما حالا خیلی سختتر است. این درست که همین حالا سرجای خود لم دادهاید ولی به جایش دردهای شما صد برابر گسترده تر از اسپارتاکوس است، گسترده تر هم از لحاظ جغرافیایی، هم از لحاظ تعداد. از ناپدرِ داس به دست در گیلان، پلیس نامردِ سیاهخفه کن در مینیاپولیس، پیرزنِ خانهخراب در کرمانشاه و مردِ کولبر و زنِ خیابانی و کودکِ کار و هزار درد جدید و قدیمِ دیگر بر دل شما سنگینی میکند، همین دیشب فضاپیما هم فرستادند فضا، دور نیست که دردهای فضایی هم بر دل دردمند شما اضافه شوند. خدا میداند در صندوقچه دلِ فرتوت شما چند هزار درد انباشته شدهاند. شک دارم اسپارتاکوس هم میتوانست با آن سینهء ستبر و بازوهای رستموار زیر این همه درد نزاید. راستی، آخرِ فیلم، زنِ اسپارتاکوس هم بچهای زایید، بچهای که آزاد بود. آن بچه ماییم!
برچسب:
نویسنده: یلدا موسویپور