دوستی می پرسد تو چرا همیشه گرمت است؟ اولین تابستان عمرم است که اهواز نیستم. هر سال این روزها، وسط تابستانِ همه کس کباب کنِ جنوب، روز و شب له له میزدم و منتظر بودم که روزها زودتر بگذرد و دوباره برسیم به خنکی. حالا اینجا بین ابر و باران و خنکی، توی دلم انتظار میکشم و عرق می ریزم تا روزها بگذرند و دوباره برسم به اهواز و خنکی و خانه. در فرار از رنج، در خود رنج فرو می رویم ما خانه به دوشان جنوبی. رنج رفیقِ گرم مزاجِ ماست.
برچسب: سیاهیهای دو چشمت,
نویسنده: یلدا موسویپور
تاريخ: چهارشنبه
21 مهر
1395 ساعت: 10:50