دستامون از هم اگه دور بمونه شب شیشه ای دیگه نمی شکنه
◷
تاریخ انتشار: 1397/12/25 | ساعت: 1:34
حالا دیگه باید راستشو بگم. هنوز بعد از این چند سال واقعا برام عجیبه که زندگی بیرون از خانه اینقدر آدم رو تهی می کنه. عقب و پیش رو تهی به نظر می رسه. این احساس بی کیفیت بودن ریسمان افکار و ایده ها ویرا
من خالی از عاطفه و خشم، خالی از خویشی و غربت
◷
تاریخ انتشار: 1397/12/25 | ساعت: 1:34
اثاثیه خانه اهوازم را در یک روز جمع کردم، یک روز اثاثیه را به کرج فرستادم و روز بعد هم خانه را زیر قیمت فروختم. در مجموع سه روز طول کشید. اما سه سال بود که آنجا نبودم، سه سال بود که داشتم آماده می شدم
سرزمین شیطان
◷
تاریخ انتشار: 1397/10/20 | ساعت: 14:26
سرزمین شیاطین را هیچ بندهء خدایی ندیدهاما فکر کنم هر جا آتشی هست نور هم باید باشدهیچ کس آتشی را ندیده بی نور یا که بی فروغسرزمین شیاطین اگر همه آتش و دود باشدفکر کنم حسابی سر و تهش پر از نور باشد این
هیچ کس موقع پژمردن فصل با گلی تازه به باغم نرسید
◷
تاریخ انتشار: 1397/10/20 | ساعت: 14:26
آبلوموف را تمام کردم. برایم سخت است به راحتی همه ابعاد آبلوموفیسم را یک بیماری بدانم. فکر می کنم این رمان قرن نوزدهمی هم به این وضعیت با حیرت نگاه می کرد. وقتی نامزد آبلوموف، وقت رها کردنش، رویای خودش
از جمع پراکندهء رندان جهانم
◷
تاریخ انتشار: 1397/10/20 | ساعت: 14:26
رویای بابل* را می خوانم. شاید برای کسی که تجربه زندگی تمام وقت با دنیای داستان نویسی را نداشته باشد کتاب در مورد مالیخولیا و خیالاتِ نیمه مجنون فلک زده ای به نظر برسد ولی برای من یاد آور حس آن دوران است که در فضای کشف جهان داستانی ام زندگی می کردم، هر لحظه دست و پا زدن برای دنبال کردن و زنده کردن شخ...
میام از شهر عشق و کوله بار من غزل
◷
تاریخ انتشار: 1397/10/20 | ساعت: 14:26
دیشب دو یا سه شب از خواب پریدم و چند جمله به ذهنم رسید که به نظرم ایده اولیه را معنی دار می کرد. آنقدر ناهوشیار بودم که به ذهنم نرسید بلند شوم و بنویسم شان. مثل همیشه مطمئن بودم صبح یادم خواهد بود جمل
فکر جنگل باش اگه باغ تو سوخته
◷
تاریخ انتشار: 1397/10/20 | ساعت: 14:26
این روزها به تعطیل کردن خانه شعبه اهوازم فکر می کنم. ماه ها بود که احساس تعلقم را به آنجا فراموش کرده بودم. الان داشتم روایتی از زنی را گوش می دادم که از هر یک رفتگان زندگی اش چیزی مثل یک ژاکت یا گردن
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
◷
تاریخ انتشار: 1397/10/20 | ساعت: 14:26
امروز زندگی ام را به دوره های هفت ساله تقسیم کردم. دو تای اول به مدرسه گذشت، سومی به دانشگاه، چهارمی به زندگی در اهواز.، پنجمی را اینجا می گذارم. یک هفت سال را در تهران و بعدی را در یک روستا زندگی خواهم کرد. می ماند دو تا هفت سال دیگر که هنوز برنامه ای برایشان ندارم. احتمالا یکی را هم در یک کشور ارز...
من برای زنده بودن جستجوی تازه می خواهم
◷
تاریخ انتشار: 1397/10/20 | ساعت: 14:26
ایده بهترین داستانهایی را که نوشته ام در خواب دیده ام و یافته ام، دیشب خواب یک داستان را دیدم، قهرمان داستان مهران مدیری بود! یک اشکال هولناک بیرون از خانه زندگی کردن همین است، دریافت مان محدود می شود به داستان ها و آدمهای گنده، خبرها و چهره ها. باید در ان کوچه ها هر روز راه رفت، باید داستان های واق...
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
◷
تاریخ انتشار: 1397/10/20 | ساعت: 14:26
دلم بی نهایت برای نوشتن تنگ شده،برای داستان نوشتن، هر چیزی نوشتن. اونقدر دلم تنگ شده که حس می کنم یه تیکه بزرگ از وجودم داره کنده میشه یا فاسد میشه. از اون طرف احساس می کنم اون بخشی از وجودم که ایده ها رو جذب می کرد و پرورش می داد منجمد شده و در آوردنش از انجماد زمان می خواد. به هر حال الان از دو سا...
با سلام خدمت بابا عرض کنم که غربت ما اینقدرها هم بد نیست که میگن
◷
تاریخ انتشار: 1397/10/20 | ساعت: 14:26
امروز با دوستی شوخی می کردیم در مورد ایده های گذشته و ایده های تازه و جهان اولی ام. باعث شد فکر کنم به خاطر شانس یا تمرکز خودم چقدر راهم را ثابت نگه داشته ام. همان ایده ای که قبلا به چند دوست هم گفته
ای ندیم روز و شبم ای همدم دیرین من
◷
تاریخ انتشار: 1397/10/20 | ساعت: 14:26
این روزها درونم اتفاقاتی در حال رخ دادن است، چیزی از جنس جوانی در حال مردن، برای پیدا کردن دریچه های جدیدی رو به زندگی در حال دست و پا زدنم. نباید قبل از بسته شدن تمام دریچه های معنی بی جایگزین بمانم. این روزها در به در دنبال این هستم که محتواهای زندگی ام را دوباره تعریف کنم. آن زرد شده های قدیمی را...
طوفان حریف من نیست وقتی تو ناخدایی
◷
تاریخ انتشار: 1397/2/31 | ساعت: 19:05
هنوز یک ماه نشده به خانه خودم رفته ام. همچنان فرصت نشده قشنگ با &#
راستی که این دنیا بی اعتباره
◷
تاریخ انتشار: 1397/1/19 | ساعت: 15:24
بعد از چند ماه دوباره سرما خوردم. رفتم کمی خرید کردم و توی راه یکی با پاکت شیر کلاغ سیاه ساخته بود. این شعر رو براش گفتم:زمستانِ نگاهتسیاهِ این کلاغهای کاغذی را می ماندزیر بارانی که همین هرگز می بارد.این کلاغهای کاغذی را دختر کوچک همسایهبا دو پاکت شیر و چهار درپوش سفید ساختهمثل تو که نگاهت را با دو ...
زمستون تن عریون باغچه چون بیابون درختا با پاهای برهنه زیر بارون
◷
تاریخ انتشار: 1397/1/19 | ساعت: 15:24
سال 96 تموم میشه و سی و هفت سالگی من هم. سال 97 چند روز دیگه شروع میشه و زندگی جدیدم در خونه خودم در کپنهاگ هم.سال 96 سال پر از مادیاتی بود. دو تا خونه خریدم!یکی تهران و یکی کپنهاگ، ماشین خریدم تهران!پر از نگرانی بود برای جمع کردن این کارها. سال 97 هیچ چیز خاصی نمی خوام بخرم. امیدوارم از این جنبه ...
ای فلک ای بانی افسون گری ها
◷
تاریخ انتشار: 1397/1/19 | ساعت: 15:24
امروز فهمیدم روشنفکر های مملکتمون تا لنگ ظهر می خوابن! تازه از یک ساعت پیش پست ها و استوری هاشون در مورد داریوش_شایگان شروع شده!از سالها پیش تا همین الان داریوش_شایگان یکی از الگوهای زندگی ام بوده. مردی که دهه ها مقابل راهی که می رفت شوخی بودند. بی خیال از طمع دنیا، نشسته بود در حیاط پر درخت خانه اش...
نمی خوام هیچ کی بدونه که دلم کجا اسیره
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/24 | ساعت: 13:46
سه روز دیگر به اهواز می روم. تا اینجایش مثل همیشه است، مثل سی و هفت سال گذشته. اما چیزی که به هیچ کس نگفته ام این است که وقتی از اهواز برگردم تا سال دیگر همین موقع آنجا نخواهم رفت. از همین الان دلم تنگ شده است ولی باید دل بریدن بزرگسالانه را هم مثل آدم یاد بگیرم، دل بریدن داوطلبانه، نه اینکه مثل بچه...
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/24 | ساعت: 13:46
امروز بعد از هجده روز تعطیلات برگشتم شرکت و هیچ اتفاق خاصی برای سیستمی که همشو خودم نوشتم نیافتاده. ایمیلی از صاحب شرکت رسیده که ما روزی هفده هزار بسته جابجا می کنیم و سیستم من اطلاعات پانزده هزار تا از این بسته ها رو ایجاد می کنه. حس خوبی داره همچین سیستم پا برجا و درست حسابی نوشته باشی. باید اینو ...
به من می گفت برف رو دوست داره به من می گفت اگه آروم بباره
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/24 | ساعت: 13:46
منابع شادی. این چیزی است که این روزها در خودم جستجو می کنم. باید چند تایی پیدا کنم و جلوی چشمم بگذارم. این روزها انرژی ام کم شده. یک مقدارش می دانم به خاطر انتظار است. منتظر چیزی بودن مهارتی است که در بهترین شکل از آن بهره مند نیستم. منتظرم تا در دو سه ماه آینده خانه ام را بخرم و این انتظار درونی رو...
در بهار امید، باید آنچه رویید از دریچه ی دل، دید و چید و بویید
◷
تاریخ انتشار: 1396/6/14 | ساعت: 13:20
سی و پنج سال از زندگی ام را در اهواز گذراندم، صدها عکس از گوشه گوشه اش گرفتم، همیشه از شوقم به بودن و رفتم به اهواز گفتم. اما مثل هر چیزی اهواز هم وقت هایی دارد که می شود دوست نداشت. مثل روزها و شبهای واقعا داغ تیر یا مرداد. چرا باید چیز عجیبی باشد وقتی چیزی را دوست داریم، نتوانیم راحت از بدی هایش ه...